امروزه از دیدگاه جامعهشناختی، مطالعه چگونگی مواجهه کودک با بحران، پیش از آنکه یک مسئله روانشناختی صرف باشد، یک موضوع مرتبط با “جایگاه کودک در نظم اجتماعی” است.

بحرانها اعم از بلایای طبیعی، وضعیتهای اضطراری سلامت یا تلاطمهای شدید اقتصادی، تنها رویدادهای فیزیکی نیستند که محیط زیست انسان را تغییر میدهند، بلکه “ساختار زندگی روزمره” را در هم میشکنند و هنجارهای حاکم بر نظم اجتماعی را به چالش میکشند. در این میان باید توجه داشت که کودکان به دلیل وابستگی ساختاری به نهاد خانواده و محدودیتهای رشدی در درک انتزاعی و مدیریت هیجانات، آسیبپذیرترین گروه در برابر این گسستها هستند.
امروزه از دیدگاه جامعهشناختی، مطالعه چگونگی مواجهه کودک با بحران، پیش از آنکه یک مسئله روانشناختی صرف باشد، یک موضوع مرتبط با “جایگاه کودک در نظم اجتماعی” است.
در جامعه ایرانی، کودک اغلب نه به عنوان یک سوژه مستقل و دارای حق، بلکه به عنوان “پروژه آینده” خانواده و محور عاطفی آن نگریسته میشود. این نوع نگاه اگرچه سطحی از مراقبت و حمایت عاطفی را برای کودک فراهم میکند، اما در زمان بروز بحران، میتواند به یک مانع تبدیل شود.
بزرگسالان ایرانی اغلب با اتخاذ رویکرد “پنهانکاری حمایتی”، سعی میکنند کودک را از واقعیتِ ناخوشایندِ بحران دور نگه دارند. این سکوت یا انکار، نه تنها به آرامش کودک کمک نمیکند، بلکه او را در فضای مهآلودِ ابهام و اضطراب رها میسازد؛ چرا که کودک با هوش غریزی خود درمییابد که نظم محیط تغییر کرده، اما فقدانِ توضیحاتِ مناسب از سوی والدین، باعث میشود او ذهنیتهای ترسناکتر و تخیلیتری را جایگزین واقعیت کند.
هنگامی که بحرانی رخ میدهد، بنیادیترین چیزی که کودک از دست میدهد، پیشبینیپذیری است. روتینهای روزمره شامل مدرسه، بازی و خواب، ستونهای معناسازِ جهانِ کودک هستند که با فروریختن آنها، کودک احساس میکند کنترل بر جهان از دست او و مراقبانش خارج شده است.

در کشور ما ایران، این مسئله با بازتاب اضطراب والدین تشدید میشود. کودکان به شدت به حسگیریِ عاطفی از والدین، به ویژه مادر، وابسته هستند. بنابراین، بحران برای کودک معمولاً نه در متن خودِ حادثه، بلکه در چهره مضطرب و رفتارِ تغییریافتهی والدین بازتولید میشود. این پیوند عاطفیِ قوی، اگر مدیریت نشود، میتواند اضطرابِ محیط را مستقیماً به روان کودک منتقل کند.برای عبور از این وضعیت و تقویت تابآوری کودک، لازم است استراتژی کلان خانواده از “انکار بحران” به سمت مشارکتجوییِ آگاهانه تغییر جهت دهد.
نخستین گام، ایجاد شفافیت در حد درک و ظرفیت ذهنی کودک است. نیازی به ارائه جزئیات هولناک نیست، اما کتمان حقیقت نیز راهگشا نخواهد بود. در این راستا؛ باید شرایط را با زبانی ساده و متناسب با سن کودک توصیف کرد تا او درک کند که چرا روتینهای زندگی تغییر کرده است.
دانستنِ دلایلِ این تغییر، خود نوعی آرامبخش برای اضطرابهای ناشی از ابهام است.در گام بعدی، حتی در دلِ بزرگترین بحرانها، باید ساختارهای جدید و کوچکی خلق کرد که به زندگیِ کودک مفصلهای معنایی بدهد. حفظ برخی فعالیتهای ثابت، حتی در شرایط محدودیت، به کودک پیام میدهد که زندگی علیرغم تغییرات، همچنان در جریان است و فرو نپاشیده است. علاوه بر این، ارتقای جایگاه کودک از یک ناظر منفعلِ ترسیده به یک کنشگرِ اجتماعی امری حیاتی است.
درگیر کردن کودکان در فعالیتهای متناسب با سن خود مانند کمک به کارهای خانه یا مشارکت در امور گروهی به آنها حس عاملیت و مؤثر بودن میدهد. جامعهشناسیِ بحران نشان میدهد که کودکِ کنشگر، در مقایسه با کودکِ منفعل، آسیب روانی کمتری را متحمل میشود.
دسترسی بیپایان به اخبار اضطرابزا در فضای مجازی، میتواند کودک را در وضعیتی از “ترومای ثانویه” قرار دهد. بنابراین، نظارت بر محتوای مصرفی کودک، بخشی از مسئولیتِ والدگریِ مدرن در زمان بحران محسوب میشود. در نهایت، هدفِ ما از مواجهه درست با بحران، ساختن دنیایی نیست که هیچ بحرانی در آن وجود ندارد، بلکه تربیت کودکانی است که در مواجهه با ناپایداریهای جهان، منطقِ ایستادن، پذیرشِ تغییر و بازسازیِ ساختارها را آموخته باشند؛ چرا که کودکانِ امروز، در نحوه مواجهه ما با بحران، مدلهای رفتاریِ خود برای آینده را جستجو میکنند.
نتیجه گیری:در نهایت، مواجهه با بحران در فضای رسانهایِ امروزِ ایران نیازمند مراقبت دقیق است.
*نویسنده :فاطمه داریوش مرنی
